منوچهر خان حكيم
89
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
كه دانستم خداى تو بر حقّ است ؛ چرا كه سه نوبت به تو دستيافتهام باز تو بر من مسلّط شدهاى . از سينهء من برخيز كه از سر صدق مسلمان مىشوم . محمد چون اين سخن از او يافت ، از سر سينهء او برخاست و آن حرامزاده از ترس جان كلمهء طيبه را بر زبان جارى كرده ، مسلمان شد و محمد را به اعزاز تمام بر روى تخت نشانيد و خود در خدمت او كمر بست . چند روزى در خدمت محمد كمال سعى مىنمود كه محمد را به خاطر مىرسيد كه فيروز يكى از ملازمان اوست . چون چند روز اين مقدّمه گذشت ، برادر فيروز ، يلدوز از حرامىگرى آمد و برادر خود را در خدمت جوان خداپرست ديد . كيفيّت احوال پرسيد . فيروز گفت : اى برادر ! بدان و آگاه باش كه اين جوان سپهسالارزادهء اسكندر ذو القرنين است كه من از عهدهء او برنمىآيم ؛ تو هم بيا كه تو را به نزد او برم و تو هم مسلمان شو كه به وقت فرصت حلقهاى در گوش او كشيم . پس دست برادر خود را گرفت به خدمت محمد آورد و گفت : اى جوان ! اين برادر من است و ارادهء مسلمان شدن دارد كه محمد شيرزاد كلمهء طيّبه را بر او تلقين نمود . او هم مانند فيروز مسلمان شد . اما چون يك هفته از آن مرحله گذشت ، محمد شيرزاد را سوداى روحافزا بانو ، دختر جمشيد خاورى ، در روزنهء دماغ غلبه كرده فيروز را طلبيد و گفت : سان لشكر بين كه به گرفتن خاور مىرويم . پس فيروز سان لشكر ديد . دوازده هزار كس بر سر او جمع شد . آنگه محمد دلاور سوار شده ، آن جماعت را پيش انداخته متوجّه خاور شد . ( 55 ) رفتن سكينه بانو ، دختر اسكندر ، به تركستان خدمت پدر اما راوى اين حكايت دلگشا چنين روايت مىكند كه شمع عالم ، اسكندر ذو القرنين را دخترى به هم رسيده بود ، از دختر آذربرزين تبريزى و آن نازنين به سن چارده سالگى رسيده بود . پنداشت كه دختر آذربرزين است . روزى در پيش جدّ خود نشسته بود ، گفت : اى پدر ! چرا در فراش « 1 » مادر من نمىخوابى ؟ او خود زشت نيست . آذر گفت : اى ملكه ! دختر من است مادر تو و تو نتيجهء منى ؛ و من [ در ] فراش دختر خود چون خوابم ؟
--> ( 1 ) . فراش : بستر .